تبليغاتX
بوی بارون
بوی بارون
شعر

ی دونم

زندگی پر از سواله می دونم

رسیدن به تو خیاله می دونم

تو میگی یه روزی مال من میشی

اما موندنت محاله می دونم

تو میگی شبا دعامون می کنی

چشمه ی چشات زلاله می دونم

توی آسمون سرنوشت ما

ماه کاملم هلاله می دونم

تو میگی پرنده شیم بریم هوا

غصه ی ما دو تا باله می دونم

چشم من پر از غم نبودنت

دل تو پر از ملاله می دونم

طاقتم دیگه داره تموم می شه

صبر تو رو به زواله می دونم

اون درخت سیب آرزوهامون

پر میوه های کاله می دونم

آره میری و نمی پرسی که این

دل عاشق در چه حاله می دونم

 

 

 

 


لينك | نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 18:21 توسط سپیده|
 دلم برات خیلی تنگ شدهکاش ما هم اینقدر به هم نزدیک بودیم . . .
لينك | نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 16:32 توسط سپیده|

می دونی اینجا کجاست؟اینجا همون جای قشنگیه که همیشه آرزو داشتیم بریم.

                                                                                


لينك | نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 16:30 توسط سپیده|

گل هاي شب بو عطر دل انگيز گلهاي بهاري در شبي مهتابي نيست

 

گل هاي شب بو مرور خاطراتي عاشقانه در سحر گاه زندگي نيست

 

گل هاي شب بو نسيمي است كه روزگاري پيغام بر دلدادگي بود ولي امروز ....

 

شايد تنها مرور آن خاطرات دليلي براي بودن باشد


لينك | نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 15:35 توسط سپیده|

اینجا دیگه تنها اومدم  میدونی چرا؟ آخه خیلی دیر کردی.


لينك | نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 15:20 توسط سپیده|

چه شب قشنگیییییییه 

تمام شهر را ویرانه خواهم کرد 

و با تو آشنای من تمام شهر را بیگانه خواهم کرد

و من یک روز ، یک روز نه چندان دور 

کتاب ماجرایم را با تو افسانه خواهم کرد

ببین زیبا ، ببین شمع بلند دوردست قلهء برفی

خودم را تا که دنیا هست پیش پای تو پروانه خواهم کرد 

ببخش اما نمیدانم چرا این بار

من خواهی نخواهی در دل تو خانه خواهم کرد

برای فتح این قله ، زمانی ترک شهر و مردم و کاشانه خواهم کرد

و موهای بلند بید مجنون نگاهت را

شبیه یک نسیم اول دی شانه خواهم کرد

و من از دست خود ، از دست عشق تو

تمام اهل این دنیا و شاید اهل این ویرانه را دیوانه خواهم کرد

ببین زیبا ، صدایت میکنم حالا همین حالا

قسم خوردم که نامم را کنار نام تو تا انتهای کهکشان

افسانه خواهم کرد

تو را بین تمام نور چشمی های این خورشید زرد سرکش مغرور

یکی یک دانه خواهم کرد

ببین زیبا هزاران بار دیگر باز میگویم

تو را با عشق خود ، با دست خود

با قلب سرشار از جنون خود

شبی افسانه خواهم کرد

تو زیبایی فقط دیوانه ام کردی

ببین با عشق چشمت آخر سر من چه خواهم کرد

 

 

 

 


لينك | نوشته شده در جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 21:39 توسط سپیده|

دغدغه ی

ديروز بود و هراس فردا بر شانه های صبورت بگذارم ، آرام برايت بگويم و بگريم ، در آن

لحظات شانه های تو کجا بود ؟

گفت: عزيز تر از هر چه هست ، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی که در تمام لحظات بودنت بر

من تکيه کرده بودی ، من آنی خود را از تو دريغ نکرده ام که تو اينگونه هستی . من همچون

عاشقی که به معشوق خويش می نگرد ، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم

گفتم : پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی ، اينگونه زار بگريم ؟

گفت : عزيزتر از هر چه هست ، اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آيد عروج می

کند ،اشکهايت به من رسيد و من يکی يکی بر زنگارهای روحت ريختم تا باز هم از جنس نور

باشی و از حوالی آسمان ، چرا که تنها اينگونه می شود تا هميشه شاد بود .

گفتم : آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی ؟

گفت : بارها صدايت کردم ، آرام گفتم از اين راه نرو که به جايي نمی رسی ، تو هرگز گوش

نکردی و آن سنگ بزرگ فرياد بلند من بود که عزيز از هر چه هست از اين راه نرو که به

ناکجاآباد هم نخواهی رسيد .

گفتم : پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی ؟

گفت : روزيت دادم تا صدايم کنی ، چيزی نگفتی ، پناهت دادم تا صدايم کنی ، چيزی نگفتی ،

بارها گل برايت فرستادم ، کلامی نگفتی ، می خواستم برايم بگويی آخر تو بنده ی من بودی

چاره ای نبود جز نزول درد که تو تنها اينگونه شد که صدايم کردی .

گفتم : پس چرا همان بار اول که صدايت کردم درد را از دلم نراندی ؟

گفت : اول بار که گفتی خدا آنچنان به شوق آمدم که حيفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم ، تو باز

گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنيدن خدايی ديگر ، من می دانستم تو بعد از علاج درد

بر خدا گفتن اصرار نمی کنی وگر نه همان بار اول شفايت می دادم .

گفتم : مهربانترين خدا ، دوست دارمت ...

گفت : عزيز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت ...


لينك | نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 0:53 توسط سپیده|

چه بيني، چيست اين؟ يا کيست اين مي‌آيد؟
چه بيني؟ آب يا آتش؟
پريزادي است آتش‌فام و آبي پيرهن شايد؟
فکنده زورق از گلبرگ‌ها بر جاري مهتاب؟ (جويبار آبي مهتاب)
و او را برده از افسون ساحر خواب؟
گل‌اندامي‌ست، خوابش برده بر اين سبزگون بستر
خورد گهواره‌اش از کوهساران تا به دريا تاب؟
و شايد جلوه‌اي بيدار از زيبايي خفته‌ست؟

عشق عسلی به روز شد


لينك | نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 0:43 توسط سپیده|

من به دنبال اتاقی خالی، روزها می گردم
تا از اینجا بروم
من به دنبال اتاقی خالی
کز دل پنجره اش عطر گل بوته ی شبنم زده ای می گذرد
کز دل پنجره اش ناله و سوز نی غم زده ای می گذرد
روزهاست می گردم تا از اینجا بروم
من به دنبال گلیمی ساده
سقفی از چوب و حصیر
سردری افتاده
روزهاست می گردم تا از اینجا بروم


لينك | نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 0:42 توسط سپیده|
خیال...
 
روزی فکر میکردم اگر او را با غریبه ای ببینم شهر را به آتش میکشم ولی امروز حاضر نیستم کبریتی روشن کنم تا ببینم او کجاس !!

خیال کردم تو هم درد آشنایی.....
به دل گفتم تو هم هم رنگه مایی.....
خیال کردم تو هم در بادیه عشق.....
اسیره حسرت و رنج و بلایی.....
ندونستم که بی مهرو وفایی.....
نفهمیدم گرفتار هوایی.....
ندونستم ته دیداره شیرین .....
نهفته چهریه تلخ جدایی.....
تو که گفتی دلت عاشقترینه.....
دلت عاشق ترین قلب زمینه.....
همیشه مهربونه با دل من.....
برای قلب تنهام همنشینه.....
چرا پس دل بدیده بی وفایی؟.....
شده قربانیت بی خون بهایی!.....
نفهمیدی امید نامیدی.....
رها کردی دلم رفتی کجایی


لينك | نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 0:37 توسط سپیده|


ادامه مطلب

لينك | نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 1:48 توسط سپیده|
آنکه ميپرسي نشان عشق چيست؟ عشق چيزي جز ظهور مهر نيست عشق يعني مهر بي اما. اگر عشق يعني رفتن با پاي سر عشق يعني ترش را شيرين کني عشق يعني نيش را نوشين کني عشق يعني شور هستي در کلام عشق يعني شعر . مستي والسلام  


لينك | نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 23:35 توسط سپیده|