|
ی دونم
|
|
|
می دونی اینجا کجاست؟اینجا همون جای قشنگیه که همیشه آرزو داشتیم بریم.

گل هاي شب بو عطر دل انگيز گلهاي بهاري در شبي مهتابي نيست
گل هاي شب بو مرور خاطراتي عاشقانه در سحر گاه زندگي نيست
گل هاي شب بو نسيمي است كه روزگاري پيغام بر دلدادگي بود ولي امروز ....
شايد تنها مرور آن خاطرات دليلي براي بودن باشد
اینجا دیگه تنها اومدم میدونی چرا؟ آخه خیلی دیر کردی.![]()

چه شب قشنگیییییییه

تمام شهر را ویرانه خواهم کرد
و با تو آشنای من تمام شهر را بیگانه خواهم کرد
و من یک روز ، یک روز نه چندان دور
کتاب ماجرایم را با تو افسانه خواهم کرد
ببین زیبا ، ببین شمع بلند دوردست قلهء برفی
خودم را تا که دنیا هست پیش پای تو پروانه خواهم کرد
ببخش اما نمیدانم چرا این بار
من خواهی نخواهی در دل تو خانه خواهم کرد
برای فتح این قله ، زمانی ترک شهر و مردم و کاشانه خواهم کرد
و موهای بلند بید مجنون نگاهت را
شبیه یک نسیم اول دی شانه خواهم کرد
و من از دست خود ، از دست عشق تو
تمام اهل این دنیا و شاید اهل این ویرانه را دیوانه خواهم کرد
ببین زیبا ، صدایت میکنم حالا همین حالا
قسم خوردم که نامم را کنار نام تو تا انتهای کهکشان
افسانه خواهم کرد
تو را بین تمام نور چشمی های این خورشید زرد سرکش مغرور
یکی یک دانه خواهم کرد
ببین زیبا هزاران بار دیگر باز میگویم
تو را با عشق خود ، با دست خود
با قلب سرشار از جنون خود
شبی افسانه خواهم کرد
تو زیبایی فقط دیوانه ام کردی
ببین با عشق چشمت آخر سر من چه خواهم کرد

دغدغه ی
ديروز بود و هراس فردا بر شانه های صبورت بگذارم ، آرام برايت بگويم و بگريم ، در آن
لحظات شانه های تو کجا بود ؟
گفت: عزيز تر از هر چه هست ، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی که در تمام لحظات بودنت بر
من تکيه کرده بودی ، من آنی خود را از تو دريغ نکرده ام که تو اينگونه هستی . من همچون
عاشقی که به معشوق خويش می نگرد ، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم
گفتم : پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی ، اينگونه زار بگريم ؟
گفت : عزيزتر از هر چه هست ، اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آيد عروج می
کند ،اشکهايت به من رسيد و من يکی يکی بر زنگارهای روحت ريختم تا باز هم از جنس نور
باشی و از حوالی آسمان ، چرا که تنها اينگونه می شود تا هميشه شاد بود .
گفتم : آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی ؟
گفت : بارها صدايت کردم ، آرام گفتم از اين راه نرو که به جايي نمی رسی ، تو هرگز گوش
نکردی و آن سنگ بزرگ فرياد بلند من بود که عزيز از هر چه هست از اين راه نرو که به
ناکجاآباد هم نخواهی رسيد .
گفتم : پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی ؟
گفت : روزيت دادم تا صدايم کنی ، چيزی نگفتی ، پناهت دادم تا صدايم کنی ، چيزی نگفتی ،
بارها گل برايت فرستادم ، کلامی نگفتی ، می خواستم برايم بگويی آخر تو بنده ی من بودی
چاره ای نبود جز نزول درد که تو تنها اينگونه شد که صدايم کردی .
گفتم : پس چرا همان بار اول که صدايت کردم درد را از دلم نراندی ؟
گفت : اول بار که گفتی خدا آنچنان به شوق آمدم که حيفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم ، تو باز
گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنيدن خدايی ديگر ، من می دانستم تو بعد از علاج درد
بر خدا گفتن اصرار نمی کنی وگر نه همان بار اول شفايت می دادم .
گفتم : مهربانترين خدا ، دوست دارمت ...
گفت : عزيز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت ...

چه بيني، چيست اين؟ يا کيست اين ميآيد؟
چه بيني؟ آب يا آتش؟
پريزادي است آتشفام و آبي پيرهن شايد؟
فکنده زورق از گلبرگها بر جاري مهتاب؟ (جويبار آبي مهتاب)
و او را برده از افسون ساحر خواب؟
گلانداميست، خوابش برده بر اين سبزگون بستر
خورد گهوارهاش از کوهساران تا به دريا تاب؟
و شايد جلوهاي بيدار از زيبايي خفتهست؟
عشق عسلی به روز شد


من به دنبال اتاقی خالی، روزها می گردم
تا از اینجا بروم
من به دنبال اتاقی خالی
کز دل پنجره اش عطر گل بوته ی شبنم زده ای می گذرد
کز دل پنجره اش ناله و سوز نی غم زده ای می گذرد
روزهاست می گردم تا از اینجا بروم
من به دنبال گلیمی ساده
سقفی از چوب و حصیر
سردری افتاده
روزهاست می گردم تا از اینجا بروم

خیال کردم تو هم درد آشنایی.....
به دل گفتم تو هم هم رنگه مایی.....
خیال کردم تو هم در بادیه عشق.....
اسیره حسرت و رنج و بلایی.....
ندونستم که بی مهرو وفایی.....
نفهمیدم گرفتار هوایی.....
ندونستم ته دیداره شیرین .....
نهفته چهریه تلخ جدایی.....
تو که گفتی دلت عاشقترینه.....
دلت عاشق ترین قلب زمینه.....
همیشه مهربونه با دل من.....
برای قلب تنهام همنشینه.....
چرا پس دل بدیده بی وفایی؟.....
شده قربانیت بی خون بهایی!.....
نفهمیدی امید نامیدی.....
رها کردی دلم رفتی کجایی